X
تبلیغات
سِفید کَمــــــــــــــــــــــــــرَنگ
سِفید کَمــــــــــــــــــــــــــرَنگ
...............کَمرَنگـ فَقَـــــط سِفیــــدِشـ خُوبهـ...............
اینجا ایران است
ﻣﻦ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺗﺮﻳﻦ ﺳﻤﻔﻮﻧﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻮﺯﺍﺭﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﺩﻧﺪﻩ ﻋﻘﺐ ﻭﺍﻧﺖ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ !
ﮐﺸﻮﺭﻳﮑﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻭﻟﻲ ﺁﺭﺯﻭی مردم اش ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ ﺭﺍ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻳﮑﺒﺎﺭ ﺑﺒﻴﻨﻨﺪ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﺎﻟﮏ ﺭﻳﮕﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻮﺍ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻣﻲ ﮐﺸﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﭼﻨﺪ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﻴﺪﺍﻧﻬﺎﻱ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﻨﺪ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﻧﻈﺎﻣﻲ ﺍﺵ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !
ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺑﺮﻗﺶ ﺗﺎﮐﺴﻲ ﺩﺍﺭﺩ !
ﻭﺯﻳﺮ ﺍﻣﻮﺭ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﺍﺵ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ ﭘﺎﺭﺳﻲ ﺣﺮﻑ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ !
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﻳﺪﻥ ﭘﻠﻴﺲ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻨﺪ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺱ ﻫﺎﻳﺶ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺍﻧﺸﺎﻥ ﻃﻼﻕ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ !
ﺷﻬﺮﻱ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﻴﮑﺎﻥ 56 ﺭﺍ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﺪﻭﻝ ﻫﺎﻱ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺠﻠﻪ ﻫﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ : ﺑﻲ ﺩﻳﻨﻲ -7ﺣﺮﻓﻲ - ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻲ ﺷﻨﻮﺩ : ﺳﮑﻮﻻﺭﻱ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺳﺎﺯ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻧﻔﺲ ﺗﻬﻤﺖ ﻣﻴﺰﻧﻨﺪ ﻭ ﻏﻴﺒﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﻲ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭﻣﺮﺩﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻭﻟﻊ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻧﺪ .
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻫﻨﺮ ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﺶ ﻓﻘﻂ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺣﺮﺍﺳﺖ ﻧﺮﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻲ ﺗﺎ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﻴﺎﻳﺪ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﻣﻠﺖ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﻣﻠﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻮﺍﻱ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ، ﻭ ﺗﻮ ﻫﻮﺍﻱ ﻣﻦ ﺭﺍ ،
ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﻲ ﺣﻤﺎﻳﺖ ! ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻌﻨﻲ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﻴﻢ .
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺣﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﻖ ﮔﺮﻓﺘﻨﻲ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﻳﻌﻨﻲ ﮐﺴﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﻘﻴﻪ ﻣﻲ ﺑﺎﺯﺩ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﮐﻒ ﺍﺗﻮﺑﺎﻧﺶ ﺩﺳﺖ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺩﺍﺭﺩ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻨﺪ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﺲ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲ ﺟﻮﻳﻨﺪ !
ﮐﺸﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪﻡ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣُﺮﺩﻡ...
بله...
اینجا ایران است...!
 
nahid |

هر آشنایی تازه اندوهی تازه است ؛

مگذارید که نام شما را بدانند 
و به نام بخوانندتان
هر سلام ، 
سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست 

" نادر ابراهیمی " 


 به آدمها آنقدر نزدیک نشوید که دیگر شما را نبینند ! 

از آنهایی که بیشتر دوست میدارید ، بیشتر دوری کنید ! آدمها از دور دیدنی ترند ... :|


゜*うさぎ*゜ のデコメ絵文字 یلداتون مبارکــــــــ :)  

تو که نیستی یلدا بلندترین شب سال نیست....اوج دلتنگیست :(


nahid |
تو که نباشی باران مثلِ شرشر دوش حمام است

مگر باران مثلِ این نیست که دوشِ حمام را از آسمان گرفته باشند بر کلِ شهر؟

اگر این است پس چرا من کز کرده ام زیرِ پتوی پشمِ شیشه ی گلبافتم و صدای باران هی حالم را بدتر میکند؟

چرا غصه میخورم از این که نمیتوانم وقتی تو را از دور  زیرِ باران میبینم بپرم بغلت، پاهایم را را جمع کنم و تو مرا در هوا بچرخانی؟

چرا نمیتوانیم زیرِ چترِ قرمز رنگمان، در یکی از کوچه های تاریکِ شهر همدیگر را ببوسیم؟

چرا نمیتوانیم مثلِ فیلم ها باشیم؟ ،مثلِ آن ورِ آبی ها...مثلِ عاشق ها...


بهترین نیستم ولی اونقد پر رو هستم که بهترینا رو بخوام..... :| :|

خودم که دقت میکنم می بینم تازگیا خیلی چرند مینویسم ولی شما دقت نکنـــین:|


nahid |
به سلامتیه گوگوش....
مــــآ بهـ همـ نمیـ رسیمـ                     

                               مثهـ خورشیدیمو مـــــــاه

                                                              تنـ تو خـــآکـــــــ بهشــتـ

                                                                                             تنـ منـ پرهـ گنـــــــــآه



 اولین برف امســـالم اومد.....,ولی اونکه باید نیومد

بگذرم گر از سر پیمان        می کشد این غم دگر بارم           می نشینم شایداو آید        عاقبت روزی به دیدارم :)




"از زندگیـ کردن برای دیگرانـ دس بردار"

 جمله ای که قراره یه روز بهش عمل کنم..ولی فعلن در مقابلش سوت میزنم 

nahid |
عادت میکنی ...

آدمها به همه چیز عادت میکنند ؛

 به تنهایی ، به نبودن ها ... به اینکه فقط و فقط با خودشان حرف بزنند و با خودشان بخندند و گریه کنند . 

اینکه خودشان را بغل کنند و دلداری دهند ..! 

وقتی تنها میشوی اولش احساس غربت میکنی و ممکن است حتی بغض کنی و دلت بخواهد تمام ظرف و ظروف دم دستت را با خشونتِ هرچه تمام تر به اینطرف و آنطرف پرتاپ کنی و بشکنی ! 

با همه قهر میکنی و با خودت هم ... اما کمی که بگذرد ، آرامتر که شدی میفهمی در این جهان ِ پهناور , تنها یکنفر برایت می ماند و هیچوقت رها یت نمیکند و آن هم خودت هستی ! 

کم کم یاد میگیری که چطور با خودت حرف بزنی و چطور دست نوازش به سر و صورتت بکشی تا آرام شوی !تنهایی اولش سخت است اما بعد عادت میکنی . آدمها به همه چیز عادت میکنند حتی به مرگ ... گاهی آنقدر انتظار ِ فردی را میکشی و آرزویش میکنی که غرق میشوی در نبودنش و تنهایی ات . 

و اینطور میشود که حتی وقتی او می آید و لحظه ای میرسد که دیگر باید خوشحال باشی و دست از تنهایی بکشی ، تو هنوز غرق در آرزویش هستی و نمیتوانی بودنش را بپذیری

تو غرق شده ای . در او ، در نبودنش ، در خودت ... نبودنش را باور کرده ای و با خیالش زندگی ... تا زمانی که لمسش نکنی و ناباورانه دستت را بر صورتش نکشی , نمیتوانی باور کنی که دیگر تمام شد نبودنش . تا زمانی که محکم در آغوش نگیری اش ، انتظار هنوز همان انتظار است ؛ همانقدر زجر آور و تلخ ...

nahid |
من از خودم سیرمـــــــ
 من آسمـــان پر از ابـــرهای دلگیرمـــ

اگر تو دلـــخوری از من، من از خودم سیرمـــ

 

من آن طبیـــب زار و بیمارمـــ

که هر چه زهـــر به خود می دهمـــ نمی میرمـــ

 

مـــن و تو، آتش و اشکیمـــ در دل یک شمع

به سرنوشـــت تو وابسته است تقدیرمـــ

 

به دامـــ زلف بلـــندت دچار و سرگرممـــ

مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرمـــ

  

درخت سوختـــه ای در کنار رودمـــ من

اگر تو دلـــخوری از من، من از خودمـــ سیرمـــ

 

 

 

. . . فـــ ـــآضـــ ـــل نـــ ـــظـــ ـــری . . .

 

 

 


دلم برای تمام دخترانگی هایم که به هدر رفت می سوزد...
دلم برای پاهایی که هیچ وقت پاشنه بلند نپوشیدند می سوزد...برای دامن هایی که هیچ وقت نپوشیدم...رُژ لب هایی که نزدم...پیرهن های دِکُلته ای که به تن نکردم...موهایی که هیچ وقت آرایش نشدند...ناخن هایی که رنگ لاک به خود ندیدند...اخلاقی که هیچ وقت عشوه نداشت...حرف هایی که با ناز ادا نشد...حوصله ای که هیچ وقت نبود...
دلم برای تک تک شان می سوزد...
دلم برای خودم می سوزد که بلد نیستم با کفش های پاشنه بلند راه بروم...دلم برای خودم می سوزد که لباس های تنگ اذیتم می کنند...که قبل از بیرون رفتن،پنج دقیقه وقت هم برای حاضر شدن ام کافی است...دلم برای خودم می سوزد که هیچ وقت بلد نبودم برقصم...
آخ دلم...سوختن بس است...برو آلستار هایت را بپوش...سویی شرت گرم و گشاد ات را بردار...پسر درونت را بیدار کن...چاله های آبِ پس از باران،منتظر توست!

nahid |

بعضیـــآمـ هستنـ کهـ دارنـ تـ و  کــــفـ مآ دوشـ میگیرنـ ........ :)

بهـ بعضیــــآم بآس گفتـ :

بعضیـ چیــ زا گفتنـ نَــــدارهـــ اَمّــــآ {فَهــــــمیـــــدَنـــ}  کهـ دآرهــ :)

بَعضـــــیـ چیــ زآ رو  نَگفتهـ  {بِفهمــــــــ }

لطفا:)

nahid |
حیوانـ صفتـ
 عده ایــ...
عـده ایـ را خر میـ کننـد تآ کاریـ را انجآم دهنـد

و عـِده ای را شیر .. !!

مواظب باشیـد" حیوان صفَت " نشویـد .... !!

بآزنـده بآزنـده است ...

چـه درنــده چه چــرنده...:)


nahid |
لعنت بهـ من

لـــعنت بهـ مـــــــن چه ســـآده دل سپردمـــ

لـــعنت بهـ مـــــــن اگه واسشـ میــــــــمردم

دستـ منو گرفتــــــ و بعد ولـــــم کـــــــــــــــرد

لــــعنت به اون کســــــی که عاشقــــــم کرد


 

nahid |
خدایا

 


وقــتـ داشتیـ تقدیر مارو درسـتـ کن

قسمتـ آسفالتش درستـ افتاده رو دهن ما...


nahid |
اَز قـَدیمـ گُفـتَن دَر  دَهَن مَردُمـ رو

نِمـیشـه { بَست } وَلـ ـی سِـرویس

کـِـه مـیشـه کَـرد ...


nahid |
زنـــــــ
   خدایا زنـ شدمـ تا بر سرمـ کوبند؟
خدایا زنـ شدمـ تاهر کجا دیدندلازمـ هستـ بهـ
احساسمـ،بهـ فهممـ،یا بهـ قلبمـ زور گویند؟
خدایا زنـ شدمـ تا کهـ مرا جنسیتـ دومـ بدانند؟
خدایا زنـ شدمـ تا کهـ پدر،همسر ، برادر
و از بدبختی امـ مردانـ دیگر
مرا صاحبـ شوند و مالکمـ باشند؟
مرا زنـ آفریدی
تا کهـ ناموسـ همینـ مردانـ نامردتـ شومـ؟
بهـ جرمـ یکـ نگاهـ پاکـ و سادهـ،عاشقانهـ،بچگانهـ
همینـ مردانـ نامردتـ،
بهـ نامـ منـبهـ جانـ یکدگر افتند
و جانـ یکدگر گیرندوروحمـ را بیازارند؟
نخواهمـ غیرتـ کور و تعصبـ های بیجا را !
همینـ هایی کهـ می گویند : نادانـــــــــی و احــــــــمقـ
همینـ هایی کهـ می گویند : صلاحتـ را نمی دانی
همینـ هایی کهـ می گویند : تو بنشینـ ساکتـ و خاموشـ
بهـ جایتـ هر کجا لازمـ شود
تصمیمـ می گیریمـ
همینـ مردانـ نامردی کهـ ناقصـ عقلـ خواندندمـ
در اوجـ شور ناپاکـ هوسهاشانـ،
در اوجـ شهوتـ و لذتـ
مرا یکـ همنفسـ دانند
زبانـ ریزند و از منـ کامـ گیرند!
چرا قلبـ مرا سرشار از احساسـ آفریدی؟
کهـ زیر دستـ و زیر پای اینـ مردانـ نامردتـ شود خرد؟
نمی خواهمـ دگر قلبی پر از احساسـ و گرما را !
لطافتـ را بهـ منـ دادی
کهـ روحمـ را بهـ زیر تلخی مشتـ و لگد گیرند؟
نمی خواهمـ لطافتـ را !
خداوندا ظریفمـ کرده ای
تا آنـ که جسممـ رابهـ زیر سردی باد کتکـ گیرند؟
نمی خواهمـ ظرافتـ را !
هراسـ از لکهـ ننگی بهـ دامانمـ
مرا تا اوجـ بی شرمی و وحشتـ می برد پیشـ
نمی خواهمـ نجابتـ را !
چهـ کارمـ آید اینـ چشمانـ شهلا
چونـ کهـ باید کور و کر باشمـ؟
خدایا زنـ شدمـ ،اما نمی خواهمـ کهـ خـــر باشمـ !
خدایا زنـ شدمـ تا آنـ کهـ تعبیر نگاهـ منـ
شود یکـ تیر زهرآلود شـــیطانی
خدایا زنـ شدمـ تا آنـ کهـ تعبیر نیاز منـ بهـ عشقـ
شود امیالـ نفسانی؟
خدایا زنـ شدمـ آخر برای شستنـ و جارو زدنـ؟
زاییدنـ و زانو زدنـ؟
خدایا زنـ شدمــ تا خدمتـ مردانـ نامرد تو را گویمـ؟
خدایـــــــا خوبـ می دانمـ کهـ تو مردی- کهـ نامردی
ببـــیـــــــن با سرنوشتـ زنـ چــــــــــــــهـ ها کردی، چـــــــــــــــهـ ها کردی!!!
nahid |
ماهیمونـ مییخواستـ یهـ چیزهـ مهمـ بهمـ بگهـ تا دهنشو وامیکرد آبـ میـ رفتـ تو دهنشـ نمیـ تونستـ حرفـ بزنهـ

دستـ کردمـ تو آکواریمـ درشـ آوردمـ شروعـ کرد از خوشحالیـ بالا پایینـ پریدنـ

دلمـ نیومد دوبارهـ بندازمشـ اونـ تو

اینقدهـ بالا پایینـ پرید کهـ خوابشـ برد،دیدمـ بهترینـ موقعـ اسـ برشگردونمـ اونـ تو

الانـ چنـ ساعتهـ بیدار نشدهـ ،ینـیـ فکـ کنمـ بیدار شدهـ دیدهـ انداختمشـ اونـ تو قهر کردهـ خودشو زده بهـ خوابـ !!!

اینـ داستانـ رفتاربعضیـ از آدماییهـ کهـ کنارمونـنـ ؛دوسشونـ داریمـ و دوسمونـ دارنـ ولیـ مارو نمیـ فهمنـ....فقط تو دنیایـ خودشونـ بهترینـ رفتارو با ما میکننـ.


nahid |
فروغ
عـــــــــآشقـ اینـ شعر فروغـــــــــم اگهـ میخونید با حـــــــِس بخونیدلـــطفا


روز اول با خودم گفتم:

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و  تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت

باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های وهو میکرد

مشت بر دیوار ها می کوفت

روزنی را جست و جو میکرد

میشنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم نمی دانی

روز ها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شایداو آید

عاقبت روزی به دیدارم


 

nahid |

زندگیـ همینهـ دیگهـ

مثلهـ یهـ قمارخونهـ میمونهـ

میبری.....میبــــآزی.........

ولی آخرشـ همیشهـ قمارخونهـ اسـ کهـ برندهـ ی نهاییهـ

اما این معنیشـ این نیست کهـ بهـ توخوشــــ نگذشتهـ

nahid |
فآصلهـ اتـ را بآ آدمها حفظ کُن

یکـ مرتبهـ میزنند رویـ ترمز........و تو مُقصر میشَویـ!!

nahid |
اونآیی کهـ وَقتی خَرشونـ اَز پُلـ رَد میشهـ

                      پُلـُ خَرآبـ میکُنَنـ حَوآسِشونـ بآشهـ کهـ اونطَرَفـِ پُلـ

فَقَط خُودِشونــ می مونَنـ و خَرشونـ

nahid |
هیچـ قِصهـ گوییـ نیستـ کهـ داستانَشـ اینـ گونهـ آغـــاز شَود : 

کهـ یکیـ بود ، دیگریـ همـ بــــــــود . هَمهـ بآ همـ بودَند . 

وَ مآ اَسیــر اینـ قِصهـ کُهنـ ، بَرایـ بودَن یکیـ ، یکیـ را نیستـ میکُنیمـ . 

اَز داراییـ ، از آبــــِرو ، اَز هَستیـ

اِنگـــــــآر کهـ بودنمانـ وابستهـ بهـ نَبودنـ دیگریستـ . 

هیچـ کَسـ نمیدانَد ، جُز مآ . هیچـ کَسـ نمیـ فهمد جُز مآ . 

و آنـ کَسـ کهـ نمیـ دانَد و نمیـ فَهمَد ،

 ارزشیـ ندارَد ، حتی بَرایـ زیستَنـ

و اینـ هُنریـ اَستـ کهـ آنـ رآ خوبـ آموختهـ ایمـ . 

هُنر نَبودنـ دیگــــــ 

nahid |
 وَ یکی‌ از هَمینـ روز‌هآ پی‌ می‌‌بریمـ
کهـ زیر گنبد‌هآی کبودِ مآ
غِیر اَز خـُـــــــــدا
هَرگز کَسی‌ نبودهـ
وَ نیستـ
وَ نخواهد بــــُود
و آنـ روز مثلِـ اَبر گریهـ نکُــــن
مثلِ بَبر نَعره کنـ
بگذآر دنیآ بِداند
کهـ مآ در اینـ روزگآر
تنهــــــــــآ بودیمـ

تنهــــــــــــــــــآ هَستیمـ

وَ تنهــــــــــــــــــآ خواهیمـ ماند 

nahid |
گاهیـ سوز واَشکـ عآشقیـ

          از نگآه نآبِجاستـ.............

  

nahid |
مُشتـ زَدَم بَر زمینـ

تِکهـ ای خآکـ بردآشتَمـ

بوییدَمَشــ....!بوسیدَمشــ....!

اینـ اَستـ همآن یآر خَلقـ نَشدهـ ی مَنــــــــــــــ


nahid |
 آه می بینَمـ ،می بینَمـ

تو بهـ اندآزه تَنهآیی مَنـ خوشبَختی 

مَنـ بهـ اندآزه زیبآیی تو غمگینَمـ

چهـ اُمید عَبَثی....

مَنـ چهـ دآرَم کهـ تو رآ دَرخور؟

هیچــ........

مَنـ چهـ دآرَم کهـ سزآوآر تو ؟

هیچـ........

تو چهـ دآری ؟

هَمه چیز...

تو چهـ کَم دآری؟

هیچــــــــــــــــــــــــــــــ....!!!!

 




nahid |
 بهـ پروآز شکـ کردهـ بودمـ

بهـ هنگآمی کهـ شآنهـ هایمـ اَز توآنـ 

سنگینـ بآل خمیدهـ بود.....

nahid |

منـ فکر می‌کنمـ

موجوداتـ دو دسته‌اند: جان‌دار و غیرهـ
 
جان‌داران دو دسته‌اند: آدمـ و غیرهـ
 
آدم‌ها همـ دو دسته‌اند: منـ و غیرهـ.

منـ
هیــــــــــــچ‌ کدامـ از اینـ دسته‌ ها را
نمی‌شناسمـ، بهـ جز
«   منــــــــــــــ   »
که اینـ یکی را اصلا نمی‌شناسمـ؛
شاید «منـ » جان‌داری... آدمی... غیره‌ای... چیزی باشمـ... .

nahid |

تَلخـ  مَنمـ...

هَمچونـ چاییـ سَرد

کِهـ  نگاهشـ  کَردهـ باشی

ساعاتی طولانی و ننَوشیدهـ باشی...

تَلخـ مَنمـ چای یَخی کهـ

هیچکَسـ هَوسَش رآ نَدآرَد..


nahid |
َسَلامـ بـ هَمهـ دوستای گُلمـ

توی اینـ پستَمـ میخوامـ دآستانـ مُورد عَلاقهـ خودمو بَراتونـ بذارمـ،خودَمـ کـ خیلیـ خیلیـ خیلیـ زیآد دوسِشـ دآرَمـ و هَرقدرمیخونَمشـ سیر نمیشمـ..........

اِسمـ دآستانـ مَهتابهـ و نویسَندَشـ گی دومو پآسآنـ.البَتهـ طولانیهـ هرکَس کـ حآل وحوصِلهـ دآرهـ بخونهـ.........



cσηтιηυє
nahid |
بیـ شَکـ جَهآنـ رآ بهـ عِشقِـ کَسیـ آفَریدهـ اَند ،

چونـ مَـنـ کهـ آفَـریدهـ اَمـ اَز عِشقـ

جَهآنیـ بَرآیـ تُو !


nahid |
اَز آجیلِـ سُفرهـ عید


چَند پِستهـ لالـ مآندهـ اَستـ


آنهآ کهـ لَبـ گُشودند؛خوردهـ شُدند


آنهآ کهـ لالـ مآندهـ اَند ؛می شِکنند


دَندآنسآز رآستـ می گُفتـ:


پِستهـ لآلـ ؛سُکوتـ دندآنـ شِکنـ اَستـ ! "

nahid |
"صِفر رآ بَستَند "


تآ مآ بهـ بیرونـ زَنگـ نَزنیمـ


اَز شُمآ چهـ پنهآنـ


مآ اَز دَرونـ زَنگـ زدیمـ!


رمزيات بنات

nahid |
مرد ضعیف بود که زن شد ضعیفه.......!

امـــروز اتفاقـــی به یه وبـــی سر زدمـــ مدیـــر وب که آقام بودن به دلیــــل مشکلاتـــ شخصـــی که هیچ کس جز خودش ازشون سر در نمی اورد زنـــارو " ضعیفــــه " خطاب میکـــرد !!   کـــاش فقـط یه دلیـــل می اورد بعــد این حــرفو میزد ... به هــر حال فقط اومدم بگمـــ آقایـــون محترمی که خودتونـو از زنا بالاتر می بینیـــد, توجه کنیـــد که " مـــرد ضعیــــف بود که زن شد ضعیفـــــه " این جمله رو باید قاب گرفت ...‏!‏


 



nahid |