X
تبلیغات
ﺳﻔﻴدڪﻣﺭﻧﮔ










ﺳﻔﻴدڪﻣﺭﻧﮔ

...............کمرنگ فقط سفیدش خوبه...............

ما  مساوی

دست آخر، بارآخر

من ورق را بادلم بر می زنم

بار دیگر حکم کن

اما نه بی دل....بادلت دل حکم کن.

هر که دل دارد بیندازد وسط

دل که روی دل بیفتد عشق حاکم می شود.....

پس به حکم عشق بازی می کنیم

این دل من

رو بکن حالا دلت را...

دل نداری؟

بر بزن اندیشه ات را

حکم لازم:

دل سپردن،دل گرفتن هر دو لازم...!


:)

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 14:29 به دستهاي nahid|


 

آבم نمی تونه چیزی رو فراموﺷ کنه.... بعضی هافقط یه لایه رو روتموم خاطراتشو می کشن و او وقت فک می کنن تونستن فراموﺷ کنن اما اینجورﮮ نیست

آ בما می تونن به وضعیت ﺟבב شون عادت کنن ..... فقط همین....

عاבت کنن که خاطراتشونو مرور نکنن.........

عادت کنن به آבمی که בوسش בاشتن و בارن فک نکنن.....

واین ازنظراونا یعنی فراموﺷﮯ  ...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 15:24 به دستهاي nahid|

 

בوباره باران.....בوباره ﺑﯿבﻟﮯ من.....בوباره...בوباره.....

همه چیز בوباره یاﭼﻨב باره......چه ﻣﮯ ב انم ...شا ﯾבمن توهم زב ه ام که این اتفاقات تکراریست

روزگارمگر ﻣﮯ شودتکرار ﮮ باشد؟

בیگر  ﺧﯿﻠﮯ وقت است زیرباران نرفته ام یاازپشت پنجره اتاقم به آسمان آﺑﮯ نگاه نکرده ام

 ﺧﯿﻠﮯ وفتها پیش  معناومفهوم בلگیر ﮮ غروب جمعه را حس ﻣﮯ کر בم  

 ﺧﯿﻠﮯ وقتها پیش  ﺧﯿﻠﮯ چیزها برایم خوب و دوست داﺷﺘﻨﮯ بوב که حالانیست...!!!!

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 9:10 به دستهاي nahid|


 

گاۿﮯ ﮯ گذر و گاۿﮯ گذشت ﮯ ڪﻨ

و ڪﺂش בرڪ ڪﻨﮯ تفاوت این בو رﺂ......


Naghmehsara.ir (22)


نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 20:30 به دستهاي nahid|

مخاطب خاص داره


בستانت را به بسپار

زیر اﯾ بارا

بگذاربداﻧﮯ بدو چترراه رفت בوستی ﻋﺠﯿﺒﮯ خواۿב

قلبت را حس ﮯ ڪﻨ ،قلبی را که اבعاکرבی نیست را حس ڪﻨ ....

پنهانش کرבی בرفرسنگها בور!بگذار این باربگو تما  בوستت בار های בنیا را ﺗﻘבیمت ڪﻨ

ازطرف همه ی آناﻧﮯ که با בבלּ בت جا گیرב

هما هاﯾﮯ که בوستت בارند פﺘﮯ بجای !

ظرفت پرشده ﺳﻬ خوבت را گرفته ای فقط....

این خیابا را تا انتهابا باش،نه בوست.....نه همراه.....نه....

خاطره ای باشم בرذهنت کفایت ڪﻨב!!

بارا را لمس ڪ ازپشت شیشه ی بارا خورבه ی سرنوشتما.....که این روزها رابا  نا  توگره ز ב......

سخاوت بارا رایاב بگیر و בوست داشته باش زین وزمینیا را...

בلت که نر ב  ﺑﮯ رحمی وسکوت سنگ را کنار بگذار،بگذارتوتر  בلنشین جویبارهاباﺷﮯ....

سنگها בر گذر زما فرسوده شوב

عزیز :

"بگذار عشق با בلت بازی ڪﻨב ،نه اینکه باعشق با בیگران بازی ڪﻨﮯ...."

 
 
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 15:34 به دستهاي nahid|

فکرمی کردم تو همدردی.........

امانه تو هم دردی...!!!

 Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 1:16 به دستهاي nahid|

  

نوشت "قم حا"

همه به او خندیدند.....

گفت: به غم هایم نخندید که هرجورنوشته شود درد دارد!!

از ته به سر بخوان....تا من آن روزهارابشناسی!

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 16:18 به دستهاي nahid|

 

تنها  

 را

  ﺑﻠﻨدترלּ  شاخهﮮ  כرخت خوب ﻣﮯ ﻓﻬכ .....

انگار هرچه بزرگترﻣﮯ شویم

تنها تر ﻣﮯ شویم....

به راﺳﺘﮯ  " כا "

ازبزرﮔﮯ تنهاست

یا ازتنها بزرگ......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 14:5 به دستهاي nahid|

  

ﮐﺂش  בﯿﺂ  برعکس بوב:

آבﻣﺂ عاشق ﻧﻤﻴבن،ﻋﺂﺷﻘﺂ آבم בن .....


Photo Bliss no.26

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 13:58 به دستهاي nahid|

 

  با چشمانش حرف میزכ؛

 כوست כاشتنش را با نگاهش گو כ ،

כﻟﺘﻨﮕﮯ כر چشمانش اشک شوכ !

وقت شاכی ؛

چشمانش برق میز כ ...

وقت عشق بازی

چشمانش خُمار شوכ ،

تمام כنیا را شوכ  כر چشم زن خلاصه کرכ!

وﻗﺘ با نگاهش כنیا را عاشق כ  .......

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 10:52 به دستهاي nahid|

 

 این روزها آنقدر آب وهوای دلم بارانیست

که رختهای دلتنگیم را

فرصتی برای خشک شدن نیست…!!  


Photo-skin.ir-Light312

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 10:33 به دستهاي nahid|

هـَر روز ، פֿــطـ פֿــَطــے هـآیـَمـ ، بــے مَعـنــے تـَر اَز כیـروز مــے شـَونـכ .. !

جـُز פֿــوכمــ ، هـَر ڪـے بـפֿــوـآنـכ ، פֿــنـכـہ اَشــ مــے گیـرَכ .. !

اَمـآ ...

مـَטּ هَـر ڪَـلمــہ رـآ بـآ بـُغضــ رـآهــے ِ ڪـآغَـذ مــے ڪـنَمــ ... !
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 5:46 به دستهاي nahid|


پیر شده ام

پا به پای
دردهایی که

قد کشیده اندو

بزرگ شده اند!

میترسم!

میترسم دیگر

دستم به
قلم نرود

فکرش را بکن

تمام میشوم
شبی!

یک روز می آیی و میبینی

نه من هستم

نه این
کلمات!

آری

دارم
خشک میشوم!

پا به پای

گلدانهایی که ...

این روزها میگذرند

اما

من از این روزها
نمیگذرم!!


نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 17:49 به دستهاي nahid|



خیلـــی ها بــاران را نمــی فهمند

نمـــی فهمند باید خیس شـد تا سبکــــ شد

نمی فهمند کــه شیشه عینکــشــان باید نمناکـــــــ شود

نمــی فهمند کـــه با بــاران باید خندید

به بـــاران باید عشق داد

با بـــاران باید عشق کـــرد

و شــایــد بــاران خیلــی ها را نمــی فهمــد !

  
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 8:49 به دستهاي nahid|

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پردوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو،گل بشنو......

هرکسی می خواهد

واردخانه ی پر عشق وصفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

شرط وارد گشتن شست وشوی دلهاست

شرط آن داشتن داشتن یک دل بی رنگ وریاست

بردرش برگ گلی می کوبم

روی آن باقلم سبزبهار

می نویسم:ای یار!

خانه ی دوستی مااینجاست

 تا دگربارنپرسدسهراب

"خانه ی دوست کجاست؟"

فریدون مشیری






نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 8:41 به دستهاي nahid|


یک استکان چای داغ مهمان منی

کنار پنجره بخارگرفته ی وقت تنهایی ات

نوش جان!

چای وفاداری من همیشه تازه دم است....

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 8:32 به دستهاي nahid|

پنجره ها کلافه اند ازسنگینی نگاه منتظرم......

اگرنمی ایی پنجره ها رادیگرزجرندهم.........

چشم هایم به جهنم.....

شکلک دونی

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 8:31 به دستهاي nahid|



بعضی آدما باید مثل پاکت سیگار برچسب هشدار
داشته باشن تا فراموش نکنی که دوست داشتنشون
از درون نابودت می کنه.....!

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 8:27 به دستهاي nahid|



ﺗﻨﻬﺎﻳﻰ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﻴﺴﺖ  
ﻭﻟﻰ ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﻫﻮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ،
ﺗﻨﻬﺎﻳﻰ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﺧﻴﻠﻰ ﺳﺨﺘﻪ!!!!!

 

                                         

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 8:27 به دستهاي nahid|

تنهایی را بایدباخط بریل نوشت

تنهاشنیدنش کافی نیست،بایدلمسش کنی.



نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 8:26 به دستهاي nahid|


ماسه هافراموش کارترین رفیقان راهند،

پابه پایت می آینداینقدرکه گاهی سماجتشان درهمراهی حوصله ات راسرمی برد،

اما کافیست تااندک بادی بوزدیاخرده موجی برخیزدتابرای همیشه رد پایت ازحافظه ی ضعیفشان پاک شود.

ماازنسل ماسه نیستیم ازنسل صدفیم که به پاس اقامتی چندروزه صدای دریا را برای هرگوش شنوایی زمزمه می کند.......!

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 8:17 به دستهاي nahid|


هرزیبایی راچشمی هست که ببیند

هرحقیقتی را گوشی هست که بشنود

وهرعشقی راقلبی هست که بپذیرد

وآغازعشق آنجاست که اجازه دهیم کسانی که دوستشان داریم کاملا خودشان باشند

نه آنکه خود رادگرگون کنندکه تصورات مارا شکل دهند،آنوقت هرچه ظرفیت شمابرای عشق ورزیدن بیشترباشد،

ظرفیت شما برای احساس درد بیشترخواهدبود.

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 8:16 به دستهاي nahid|


وقتی اونی که بایدباشه نیست....

برای بودو نبود بقیه

دیگه احساسی نیست......

وقتی دلت واسش تنگ میشه

همه غمهای دنیا واست کمرنگ میشه....

اشکات با صدای هق هق آهنگ میشه........

بانگاه به عکسش

دلت ازسنگ میشه.....

حالا دنیای عاشقانه هات

هرروز یه رنگ میشه.....

دل شکستن تو ی دنیا

داره پررنگ میشه....

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 8:15 به دستهاي nahid|


خــــدایا ســـرده ایـن پائیــــن
از اون بالا تمـــاشـــا کـــن
اگــــه میشـــه فقـــط گاهی
خــــودت قلــــب منـو ها کن
خــــدایا ســـرده ایـن پـائیــن
ببین دستامــو ، می لـــرزه
دیگــه حتــی همــه دنیــا
بــه ایــن دوری نمـــی ارزه
تـو اون بــالا مــن ایـن پـائین
دوتــائیمـــون چــرا تـنهــا ؟
اگـــه لـیــلا دلـش گـــیره
بـگـو مـجنـون چــرا تـنها ؟
بـگـو گـاهـی کـه دلـتنـگـم
از اون بــالا تـــو مـیـبـیـنـــی
بگو گــاهی که غمــگینــم
تــو هـــم دلتنگ و غمگینی
خـدایـا ، من دلــم قرصــــه
کسی غیر از تو با من نیست
خـــیالــت از زمیـــن راحـــــت
کـه حتی روز روشــن نیســت
کسی اینجا حواسش نیست
کــه دنــیـا زیـــر چــشمـــاتــه
یــه عمـــره یــادمـــون رفتـــه
زمیــــن دار مـکـافــاتــه
فـــراموشـــم شــده گاهـــی
کـه ایــن پـائیـن چـه هـا کـردم
کـــه روزی بــایــد از اینــجــا
بــازم پیـــش تــو بــرگــردم
خــدایــا وقــت بــرگــشتــن
کــمــی بـا مــن مـدارا کــن
شنیــدم گــرمـه آغـوشــت
اگــه مـیشــه منــم جـا کـن

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 16:47 به دستهاي nahid|

آه که چقدر دلتنگی بددردیست

وقتی حتی بهانه ای نمی شود

برای باریدن چشمها

وقتی چشمهارنگ برکه می شود

وخودت میدانی که تنهانیلوفر برکه ی چشمان منی

ولی....

نیستی......

نیستی که ببینی جایت راروی چشمهایم

که بفهمی چقدر عزیزی برای این دل

که این روزها.....چقدرهوایت راکرده ام.......

                            

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 20:39 به دستهاي nahid|

دستهایم راتا رستنگاه قلبت رویانده ام

پنجره بگشا

من دیگرقدکشیده ام

وبه اندازه ی تمام پیچکها

برخیالت پیچیده ام

پنجره بگشا..!

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 20:34 به دستهاي nahid|


دلم باران می خواهد

بارانی ارام......

اماطولانی

تادست دردست قطره هایش

وپابه پای نمناکی اش

تمام کوچه باغهارا

باپاهای برهنه قدم بزنم

من بغض کنم آسمان ببارد

آسمان بغض کند

من اشک ریزم

آن وقت هردو آرام می شویم.......

Avazak_ir-Light10



نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 20:28 به دستهاي nahid|

.::qυєєη-cod::.