ﺳﻔﻴدڪﻣﺭﻧﮔ
...............کمرنگ فقط سفیدش خوبه...............
دست آخر، بارآخر من ورق را بادلم بر می زنم بار دیگر حکم کن اما نه بی دل....بادلت دل حکم کن. هر که دل دارد بیندازد وسط دل که روی دل بیفتد عشق حاکم می شود..... پس به حکم عشق بازی می کنیم این دل من رو بکن حالا دلت را... دل نداری؟ بر بزن اندیشه ات را حکم لازم: دل سپردن،دل گرفتن هر دو لازم...!
آבم نمی تونه چیزی رو فراموﺷ کنه.... بعضی هافقط یه لایه رو
روتموم خاطراتشوלּ می کشن و اوלּ وقت فک می کنن تونستن فراموﺷ کنن اما اینجورﮮ نیست آ בما می تونن به وضعیت ﺟבﯾב شون عادت کنن
..... فقط همین.... عاבت کنن که خاطراتشونو مرور نکنن......... عادت کنن به آבمی که בوسش בاشتن و בارن فک نکنن..... واین ازنظراونا یعنی فراموﺷﮯ ...
همه چیز בوباره یاﭼﻨב باره......چه ﻣﮯ ב انم ...شا ﯾבمن توهم زב ه ام که این اتفاقات تکراریست روزگارمگر ﻣﮯ شودتکرار ﮮ باشد؟ בیگر ﺧﯿﻠﮯ وقت است زیرباران نرفته ام یاازپشت پنجره اتاقم به آسمان آﺑﮯ نگاه نکرده ام ﺧﯿﻠﮯ وفتها پیش معناومفهوم בلگیر ﮮ غروب جمعه را حس ﻣﮯ کر בم ﺧﯿﻠﮯ وقتها پیش ﺧﯿﻠﮯ چیزها برایم خوب و دوست داﺷﺘﻨﮯ بوב که حالانیست...!!!! گاۿﮯ ﻣﮯ گذرﻣ و گاۿﮯ گذشت ﻣﮯ ڪﻨﻣ و ڪﺂش בرڪ ڪﻨﮯ تفاوت این בو رﺂ...... בستانت را به ﻣלּ بسپار زیر اﯾלּ باراלּ بگذاربداﻧﮯ بدوלּ چترراه رفتלּ בوستی ﻋﺠﯿﺒﮯ ﻣﮯ خواۿב قلبت را حس ﻣﮯ ڪﻨﻣ ،قلبی را که اבعاکرבی نیست را حس ﻣﮯ ڪﻨﻣ .... پنهانش کرבی בرفرسنگها בور!بگذار این باربگوﯾﻣ تماﻣ בوستت בارﻣ های בنیا را ﺗﻘבیمت ﻣﮯ ڪﻨﻣ ازطرف همه ی آناﻧﮯ که با בﯾבלּ ﻟﺒﺨﻨבت جاלּ ﻣﮯ گیرﻧב هماלּ هاﯾﮯ که בوستت בارند פﺘﮯ بجای ﻣלּ! ظرفت پرشده ﺳﻬﻣ خوבت را گرفته ای فقط.... این خیاباלּ را تا انتهابا ﻣלּ باش،نه בوست.....نه همراه.....نه.... خاطره ای باشم בرذهنت کفایت ﻣﮯ ڪﻨב!! باراלּ را لمس ڪלּ ازپشت شیشه ی باراלּ خورבه ی سرنوشتماלּ.....که این روزها رابا ناﻣ توگره ز ב...... سخاوت باراלּ رایاב بگیر و בوست داشته باش زﻣین وزمینیاלּ را... בلت که نرﻣ ﺷב ﺑﮯ رحمی وسکوت سنگ را کنار بگذار،بگذارتوترﻧﻣ בلنشین جویبارهاباﺷﮯ.... سنگها בر گذر زماלּ فرسوده ﻣﮯشوﻧב عزیز ﻣלּ: "بگذار عشق با בلت بازی ڪﻨב ،نه اینکه باعشق با בیگران بازی ڪﻨﮯ...." امانه تو هم دردی...!!! نوشت "قم حا" همه به او خندیدند..... گفت: به غم هایم نخندید که هرجورنوشته شود درد دارد!! تنهاﯾﮯ را ﺑﻠﻨدترﯾלּ شاخهﮮ כرخت خوب ﻣﮯ ﻓﻬﻤכ ..... انگار هرچه بزرگترﻣﮯ شویم تنها تر ﻣﮯ شویم.... به راﺳﺘﮯ " ﺧכا " ازبزرﮔﮯ تنهاست یا ازتنهاﯾﮯ بزرگ...... ﮐﺂش בﻧﯿﺂ برعکس بوב: آבﻣﺂ عاشق ﻧﻤﻴﺸבن،ﻋﺂﺷﻘﺂ آבم ﻣﻴﺸבن ..... با چشمانش حرف میزﻧכ؛ כوست כاشتنش را با نگاهش ﻣﮯگو ﯾכ ، כﻟﺘﻨﮕﮯ כر چشمانش اشک ﻣﮯ شوכ ! وقت شاכی ؛ چشمانش برق میز ﻧכ ... وقت عشق بازی چشمانش خُمار ﻣﮯ شوכ ، تمام כنیا را ﻣﮯ شوכ כر چشم زن خلاصه کرכ! وﻗﺘﮯ با نگاهش כنیا را عاشق ﻣﮯﻛﻨכ ....... این روزها آنقدر آب وهوای دلم بارانیست که رختهای دلتنگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست…!! پیر شده ام فکرش را بکن خانه ای داشته باشم پردوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو،گل بشنو...... هرکسی می خواهد واردخانه ی پر عشق وصفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست وشوی دلهاست شرط آن داشتن داشتن یک دل بی رنگ وریاست بردرش برگ گلی می کوبم روی آن باقلم سبزبهار می نویسم:ای یار! خانه ی دوستی مااینجاست تا دگربارنپرسدسهراب "خانه ی دوست کجاست؟" فریدون مشیری
یک استکان چای داغ مهمان منی کنار پنجره بخارگرفته ی وقت تنهایی ات نوش جان! چای وفاداری من همیشه تازه دم است....
اگرنمی ایی پنجره ها رادیگرزجرندهم......... چشم هایم به جهنم..... تنهاشنیدنش کافی نیست،بایدلمسش کنی. ماسه هافراموش کارترین رفیقان راهند، پابه پایت می آینداینقدرکه گاهی سماجتشان درهمراهی حوصله ات راسرمی برد، اما کافیست تااندک بادی بوزدیاخرده موجی برخیزدتابرای همیشه رد پایت ازحافظه ی ضعیفشان پاک شود. ماازنسل ماسه نیستیم ازنسل صدفیم که به پاس اقامتی چندروزه صدای دریا را برای هرگوش شنوایی زمزمه می کند.......! هرحقیقتی را گوشی هست که بشنود وهرعشقی راقلبی هست که بپذیرد وآغازعشق آنجاست که اجازه دهیم کسانی که دوستشان داریم کاملا خودشان باشند نه آنکه خود رادگرگون کنندکه تصورات مارا شکل دهند،آنوقت هرچه ظرفیت شمابرای عشق ورزیدن بیشترباشد، ظرفیت شما برای احساس درد بیشترخواهدبود. وقتی اونی که بایدباشه نیست.... برای بودو نبود بقیه دیگه احساسی نیست...... وقتی دلت واسش تنگ میشه همه غمهای دنیا واست کمرنگ میشه.... اشکات با صدای هق هق آهنگ میشه........ بانگاه به عکسش دلت ازسنگ میشه..... حالا دنیای عاشقانه هات هرروز یه رنگ میشه..... دل شکستن تو ی دنیا داره پررنگ میشه.... خــــدایا ســـرده ایـن پائیــــن وقتی حتی بهانه ای نمی شود برای باریدن چشمها وقتی چشمهارنگ برکه می شود وخودت میدانی که تنهانیلوفر برکه ی چشمان منی ولی.... نیستی...... نیستی که ببینی جایت راروی چشمهایم که بفهمی چقدر عزیزی برای این دل که این روزها.....چقدرهوایت راکرده ام....... پنجره بگشا من دیگرقدکشیده ام وبه اندازه ی تمام پیچکها برخیالت پیچیده ام پنجره بگشا..! دلم باران می خواهد بارانی ارام...... اماطولانی تادست دردست قطره هایش وپابه پای نمناکی اش تمام کوچه باغهارا باپاهای برهنه قدم بزنم من بغض کنم آسمان ببارد آسمان بغض کند من اشک ریزم آن وقت هردو آرام می شویم.......








جـُز פֿــوכمــ ، هـَر ڪـے بـפֿــوـآنـכ ، פֿــنـכـہ اَشــ مــے گیـرَכ .. !
اَمـآ ...
مـَטּ هَـر ڪَـلمــہ رـآ بـآ بـُغضــ رـآهــے ِ ڪـآغَـذ مــے ڪـنَمــ ... !
پا به پای دردهایی که
قد کشیده اندو
بزرگ شده اند!
میترسم!
میترسم دیگر
دستم به قلم نرود
تمام میشوم شبی!
یک روز می آیی و میبینی
نه من هستم
نه این کلمات!
آری
دارم خشک میشوم!
پا به پای
گلدانهایی که ...
این روزها میگذرند
اما
من از این روزها نمیگذرم!!
خیلـــی ها بــاران را نمــی فهمند
نمـــی فهمند باید خیس شـد تا سبکــــ شد
نمی فهمند کــه شیشه عینکــشــان باید نمناکـــــــ شود
نمــی فهمند کـــه با بــاران باید خندید
به بـــاران باید عشق داد
با بـــاران باید عشق کـــرد
و شــایــد بــاران خیلــی ها را نمــی فهمــد !
بعضی آدما باید مثل پاکت سیگار برچسب هشدار
داشته باشن تا فراموش نکنی که دوست داشتنشون
از درون نابودت می کنه.....!
ﺗﻨﻬﺎﻳﻰ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﻴﺴﺖ
ﻭﻟﻰ ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﻫﻮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ،
ﺗﻨﻬﺎﻳﻰ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﺧﻴﻠﻰ ﺳﺨﺘﻪ!!!!!

از اون بالا تمـــاشـــا کـــن
اگــــه میشـــه فقـــط گاهی
خــــودت قلــــب منـو ها کن
خــــدایا ســـرده ایـن پـائیــن
ببین دستامــو ، می لـــرزه
دیگــه حتــی همــه دنیــا
بــه ایــن دوری نمـــی ارزه
تـو اون بــالا مــن ایـن پـائین
دوتــائیمـــون چــرا تـنهــا ؟
اگـــه لـیــلا دلـش گـــیره
بـگـو مـجنـون چــرا تـنها ؟
بـگـو گـاهـی کـه دلـتنـگـم
از اون بــالا تـــو مـیـبـیـنـــی
بگو گــاهی که غمــگینــم
تــو هـــم دلتنگ و غمگینی
خـدایـا ، من دلــم قرصــــه
کسی غیر از تو با من نیست
خـــیالــت از زمیـــن راحـــــت
کـه حتی روز روشــن نیســت
کسی اینجا حواسش نیست
کــه دنــیـا زیـــر چــشمـــاتــه
یــه عمـــره یــادمـــون رفتـــه
زمیــــن دار مـکـافــاتــه
فـــراموشـــم شــده گاهـــی
کـه ایــن پـائیـن چـه هـا کـردم
کـــه روزی بــایــد از اینــجــا
بــازم پیـــش تــو بــرگــردم
خــدایــا وقــت بــرگــشتــن
کــمــی بـا مــن مـدارا کــن
شنیــدم گــرمـه آغـوشــت
اگــه مـیشــه منــم جـا کـن


