عادت میکنی ...
آدمها به همه چیز عادت میکنند ؛
به تنهایی ، به نبودن ها ... به اینکه فقط و فقط با خودشان حرف بزنند و با خودشان بخندند و گریه کنند .
اینکه خودشان را بغل کنند و دلداری دهند ..!
وقتی تنها میشوی اولش احساس غربت میکنی و ممکن است حتی بغض کنی و دلت بخواهد تمام ظرف و ظروف دم دستت را با خشونتِ هرچه تمام تر به اینطرف و آنطرف پرتاپ کنی و بشکنی !
با همه قهر میکنی و با خودت هم ... اما کمی که بگذرد ، آرامتر که شدی میفهمی در این جهان ِ پهناور , تنها یکنفر برایت می ماند و هیچوقت رها یت نمیکند و آن هم خودت هستی !
کم کم یاد میگیری که چطور با خودت حرف بزنی و چطور دست نوازش به سر و صورتت بکشی تا آرام شوی !تنهایی اولش سخت است اما بعد عادت میکنی . آدمها به همه چیز عادت میکنند حتی به مرگ ... گاهی آنقدر انتظار ِ فردی را میکشی و آرزویش میکنی که غرق میشوی در نبودنش و تنهایی ات .
و اینطور میشود که حتی وقتی او می آید و لحظه ای میرسد که دیگر باید خوشحال باشی و دست از تنهایی بکشی ، تو هنوز غرق در آرزویش هستی و نمیتوانی بودنش را بپذیری !
تو غرق شده ای . در او ، در نبودنش ، در خودت ... نبودنش را باور کرده ای و با خیالش زندگی ... تا زمانی که لمسش نکنی و ناباورانه دستت را بر صورتش نکشی , نمیتوانی باور کنی که دیگر تمام شد نبودنش . تا زمانی که محکم در آغوش نگیری اش ، انتظار هنوز همان انتظار است ؛ همانقدر زجر آور و تلخ ...
