نام جنگی آبه مارینیان برای اوبسیار مناسب بود.کشیشی بود بسیاربلند قامت ولاغر.
بسیارمتعصب باروحیه ای پیوسته هیجان زده اما صادق.اعتقادهایش پابرجابود.هرگز تزلزل پیدا نمیکرد.صادقانه باورد داشت ک پروردگارش را ادراک کرده وازمشیت هایش،خواست هایش ونیاتش آگاه است.
همچنان ک در راه مشجرخانه ی کوچک دهکده اش باقدمهای بلند میگشت،بعضی وقت ها برایش پرسشی مطرح میشد:
"پروردگار چرا این کار راکرده ؟"باسماجت بدنبال پاسخ میگشت.خودش رابجای پروردگارمیگذاشت،وتقریباهمیشه پاسخ آن را پیدا میکرد.
کشیش ازآنهایی نبود ک باحالت پرهیزگار ومتواضعانه زیر لب بگوید:" ای پروردگار مشیت تو ادراک نشدنی است."
باخود میگفت :من خادم پروردگارم وباید ازنیات او آگاه باشم واگر از نیات او آگاه نباشم باید آنها رواستنباط کنم.
بنظر او هرچیز درطبیعت بامنطق تحسین برانگیزی خلق شده بود."چرایی" و "چونی" همواره با هم درحال توازن بودند.سپیده دمان وجود داشتند تا بیداری را شادمانه کنند،شامگاه آماده شدن برای خواب بود و شب برای خفتن.
برای کشیش اتفاق نیفتاده بود ک در کل ب بی هدفی طبیعت ظنین شود و برعکس بنظراو هرچیز زنده ای مطیع ضرورت زمانه و وضعیت اقلیمی آن بود و مرتبط با ماهیتش.
اماکشیش اززنها بیزار بود.خود ب خود از آنها نفرت داشت وآنها رابطور غریزی خوار میشمارد.اغلب کلام مسیح را تکرار میکرد:
"ای زن،میان من وشما چ چیزی مشترک است؟"
و اضافه میکرد
"آدم فکر میکند حتی ذات پروردگارهم ازاین بخش خاص کار خشنود نیست."
زن در نظر او همانند فرزند دوازده بار ناپاک بود ک شاعرمیگوید.زن شیطان وسوسه گری بود ک آدم نخستین را فریفته بودو هنوز هم ب کار لعنتیش ادامه میداد. موجودی ضعیف،خطرناک،ب طور غریبی مزاحم وحتی از روح عشق ورزش بیشتراز تن شیطانیش نفرت داشت.
کشیش اغلب احساس میکرد مهر آنها متوجه اوست وحتی گرچه خودش را آسیب ناپذیر میدید از این نیاز ب عشق ک در دل آنها موج میزد خشمگین بود.
در اعتقاد او خدا زن را بوجود آورده بود برای وسوسه کردن مرد وآزمایش او،بنابراین باید بااحتیاط های دفاعی ب زن نزدیک میشد،باترسی ک انسان از تله دارد.در واقعا زن حتی اندامی چون تله داشت،با بازوهای از هم گسترده ولب های ازهم گشوده برای اغوای مرد.
کشیش تنها ب راهبه ها ب چشم اغماض نگاه میکرد،عهد وپیمان راهبه ها زیان مندی را از آنها میگرفت وکشیش حتی باآنها نیز رفتاری سخت داشت.وقتی از در بزرگ صومعه خارج میشد ردایش را تکان میداد وانگاری ک از خطرفرار کند شلنگ انداز ب سرعت دور میشد.
دخترخواهری داشت ک بامادرش درخانه ی کوچکی در آن دور زندگی میکرد.تصمیم داشت او را خواهر نیکو کار بار بیاورد.
دختر قشنگی بود،سبک سر وشیطان.وقتی آبه وعظ میکرد دخترک میخندید،کشیش از جا درمیرفت،دخترک با اشتیاق او رامی بوسید،هنگامی ک کشیش ب طور غریزی میخواست فرار کند این در آغوش گرفتن مزه شیرین شادی را ب او میچشاند.آن عاطفه ی پدری ک در هرمردی وجود دارد راعمیقانه دراو بیدار میکرد.
ان وقت یک روز خازن کلیساک کارهای خانه ی آبه مارینیان را میکرد بااحتیاط ب او گفت ک دختر خواهرش فاسق گرفته.خبر ب شدت کشیش را تکان دادو ب حالت خفقان ایستاد.
وقتی حالش کمی بجا آمد وتوانست حرف بزند فریاد زد:"درست نیست،تو دروغ میگی ملانی..."
اما زن روستایی دستش را روی قلبش گذاشت:"خدا منو بکشه اگه دروغ بگم جناب کشیش.بهتون میگم دخترخواهر شما همین ک خواهرتون ب خواب میره هر شب میره بیرون.اونها کنار رودخونه همدیگرو میبینن،میتونین فقط برین وبین ساعت10تا12 اونارواونجا ببینین."
تمام روز ساکت بود.از خشم و جنون باد کرده بود.خشمش ب عنوان کشیشی در رویارویی با عشق از میان نرفته وباغضب پدر روحانی سختگیر قیم آمیخته بودوخشم حاصل از اعتراف ب نادانی خود فریب خوردگی از بچه ای ب ان اضافه شده بود.
بعد از شام سعی میکرد چیزی بخورد اما نتوانست.بیشتر وبیشتر خشم زده می شد.وقتی ساعت ده ضربه زد عصایش رابرداشت،آنوقت ناگهان از جابرخاست.دندانهایش راب هم سایید.در راباز کرد ک بیرون برود اما در استانه در ایستاد.شگفت زده شد و مهتابی ک تاکنون نظیر آن را کمتر دیده بود خیره شد.
انوقت همان روح سرخوشی را داشت ک شاید خیال پردازان شاعر مسلک،ان ابای کلیسا داشتند.اناً تحت تاثیر پر شکوه وآرام شب ساکن حواسش پرت شد.
درباغچه کوچکش رشته های منظم درختهای میوه غرق درنور ملایم مسیر شاخه های باریکشان را دنبال میکردند.برگها مثل توری نازک آنها را در بر گرفته بود ودر آن سو بوته عظیم امین الدوله ک ب دیوار چنگ انداخته بود رایحه لذتبخش وشیرینی را پخش میکرد.
کشیش نفس عمیقی کشید.هوا را مثل مستی ک شراب می نوشد نوشیدو چند قدم آهسته خوابزده وحیران برداشت،تقریبا خواهر زاده اش را فراموش کرده بود.
وقتی ب خارج دهکده رسید،ب تماشای مزارع ایستاد ک سراسرباروشنی لطیفی نو افشان شده بود و در ظرافت و افسون کرخت شده ای ک شبهای آرام دارند غرق بود.قورباغه ها هر لحظه نت های کوتاه و فلزیشان را درفضا دها میکردند و بلبل ها از دور ملهم شده از رویا وبیخیالی با اهنگی بی اختیار آهنگ موسیقی تند و تپنده ای را ک برای بوسه دادن و گرفتن تصنیف شده بود می خواندندوصدای خوود را با افسون مهتاب می آمیختند.
آبه پیش می رفت نمیدانست ک چرا دلش ضعف میرودناگهان احساس ناتوانی کرد.
دید ک ب کلی از نفس افتاده است.خواست بنشیند،همان جا بماند،بیندیشد،پروردگار رادر صنع خویش ستایش کند.
مه رقیقی بخار سفیدی ک در نور ماه رخنه میکردوآن را ب نقره ی درخشانی تبدیل میکرد.بالا وپایین ساحل رودخانه آویخته بود وبرسراسر آبرو پیچ در پیچ مثل تور ظریف وشفافی افتاده بود.
کشیش دوباره تامل کرد.در اعماق وجودش ب موج مقاومت ناپذیر شور واشتیاق تسلیم شده بود.بعد شکی،اضطرابی مبهمی دل اوراگرفت.از خودش پرسش دیگری کرد:"چرا پروردگار چنین کرده است؟حالا ک شب برای خفتن،برای بی خبری،برای فراموشی منظور شده،پس چرا اینقدر افسون کننده تر از روز آفریده شده؟شیرین تر ازسپیده دم یاشامگاه؟و چرا این ماه دلفریب وآرام ک از خورشیدشاعرانه تراست و مثل این است ک باظرافت بسیارش خیال دارد خیلی چیزهارا روشن کند ازروشنی روز لطیفتر ومرموز تر است؟چرا باید دوست داشتنی ترین پرندگان آوازه خوان باپرندگان دیگر ب خواب نروند بلکه بیدار بمانندتادراین سایه های درهم وبرهم بخوانند؟چرا این حجاب ناقص برجهان افتاده؟چرا این لرزش در قلب واین هیجان روح،این ناتوانی تن وجود دارد؟چرا این جلوه های سرخوشی را آدم ها هیچ وقت نمی بینند،چون آنها در بستر خوابیده اند؟این منظره رفیع،این رود شعر ک از اسمان بر زمین جاریست برای چ کسی منظور شده؟"
وابه پاسخی نیافت.
اما آنوقت در پایین در لبه مزارع،زیر طاق درختها ک از مه براق خیس شده بود،دوسایه پیداشدند در کنار هم قدم میزدند.
مرد بلند قامت تر بود ودست دور گردن معشوقه اش انداخته بود و گاهی پیشانی اورا می بوسید.
حضور ناگهانی آنها فضای ساکن را زنده کرده بود و عاشقان جوان را چون صحنه ای ربانی ک برای آنها در نظر گرفته شده باشد در بر گرفته بود.
بنظر میرسید ک این شب ارام وساکت برای این زوج ،این موجود یگانه،منظور شده وآنها مثل پاسخ زنده ای بسوی کشیش می آمدند،پاسخی ب پرسش اوک از جانب پروردگار برای اوفرستاده شده بود.
کشیش آرام ایستاد،قلبش با پریشانی میزد واحساس میکرد ک انگار ب صحنه ای از کتاب مقدس نگاه میکند،مثل عشق "روت وبوعز"مثل تحقق خواست پروردگارو ظهورش در یکی ازصحنه های مقدس،درسرش اشعار"غزل غزلها"طنین انداخته بود.فریاد پرشور دعوتهای تن،همه سرود سوزان عشق ک از اشتیاق سودا زده ای متلاطم بود.
کشیش ب خودش گفت:"شاید پروردگار چنین شبی را خلق کره ک برعشقهای زیبای مردمان پرده ای ارمانی بیفکند."
از برابر دختر و پسر ک بازو در بازو پیش می آمدند،عقب عقب رفت.با این همه آن دختر،دختر خواهراو بود.اما از خودش پرسید در آستانه ی سرپیچی از پروردگار قرار نگرفته؟چون پروردگار در خلق چنین منظره عالی غلو کرده نبایست عشق را مجاز میشمرد؟
کشیش سراسیمه،تقریبا شرم زده گریخت،مثل این بود ک داخل معبدی شده ک حق ورود ب آن را نداشته.