هیچـ قِصهـ گوییـ نیستـ کهـ داستانَشـ اینـ گونهـ آغـــاز شَود :
کهـ یکیـ بود ، دیگریـ همـ بــــــــود . هَمهـ بآ همـ بودَند .
وَ مآ اَسیــر اینـ قِصهـ کُهنـ ، بَرایـ بودَن یکیـ ، یکیـ را نیستـ میکُنیمـ .
اَز داراییـ ، از آبــــِرو ، اَز هَستیـ .
اِنگـــــــآر کهـ بودنمانـ وابستهـ بهـ نَبودنـ دیگریستـ .
هیچـ کَسـ نمیدانَد ، جُز مآ . هیچـ کَسـ نمیـ فهمد جُز مآ .
و آنـ کَسـ کهـ نمیـ دانَد و نمیـ فَهمَد ،
ارزشیـ ندارَد ، حتی بَرایـ زیستَنـ .
و اینـ هُنریـ اَستـ کهـ آنـ رآ خوبـ آموختهـ ایمـ .هُنر نَبودنـ دیگــــــ

+ نوشته شده در ساعت 20:1 توسط nahid
|