فروغ
عـــــــــآشقـ اینـ شعر فروغـــــــــم اگهـ میخونید با حـــــــِس بخونیدلـــطفا
روز اول با خودم گفتم:
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های وهو میکرد
مشت بر دیوار ها می کوفت
روزنی را جست و جو میکرد
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
روز ها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شایداو آید
عاقبت روزی به دیدارم

+ نوشته شده در ساعت 21:24 توسط nahid
|